مامان جونم تولدت ستاره بارون قشنگم ..
مامان جونم عزیز دلم تولدت ستاره بارون....
سلام ماهان گلم...پسر قشنگم نمیدونم از کجا برات بگم ...!
35 هفته و 5 روزم بود.....چهارشنبه شب..تاریخ 3 اردیبهشت....ساعت 4 و 45 دقیقه نیمه شب بود که توی خواب حس کردم کیسه آب پاره شد.بنددلم از هم گسسته شد..بابا رو با اضطراب و وحشت و چشمای از حلقه بیرون زده شده بیدار کردم..آسته آسته رفتم چک کردم و مطمئن شدم کیسه آبه..گریوووووووووون و هق هق کنان اومدم بغل بابایی...سریع شال و کلاه کردیم و بدون برداشتن هیچ وسیله و یا ساک بیمارستان راهیه بیمارستان بهمن شدیم..فقط خدا میدونه من و بابایی تو اون لحظه های زجر آور و کشنده چی کشیدیم تا رسیدیم قسمت اورژانس بیمارستان..گریه های من کاملا بلند بلند شده بود و اشکام شر شر می اومد.نمیتونستم و نمیخواستم باور کنم که 3 هفته زودتر دارم زایمان میکنم!!..میخواستم هنوز اون تو بمونی قربونت برم...!شوک خیلی بدی بود...وقتی رسیدیم بیمارستان از شدت گریه چشام ورم کرده بود .یه راست و بدون فوت وقت منتقل شدم بلوک زایمان..بدون اینکه از بابا خدافاظی کرده باشم!..بدون اینکه حتی به مامان بزرگا خبر داده باشیم.!تمام وجودم وحشت بود اضطراب از ساعتهای آینده ای که در پیش رو خواهم داشت !
همه چی به سرعت برررررررق و نووووووور میگذشت..به سرعت پرستارا آمادم کردن ..گان به تنم پوشانده شد ...دکترم 10 دقیقه ای بالای سرم آماده بود..و من همچنان گریه میکردم ..چشام نشتی پیدا کرده بود...بند نمی اومد..غیر ارادی شده بود و من ناتوان از کنترل این همه اشک..به محض دیدن دکترم انگاری فرشته نجاتمو دیده باشم...دکتر معینی با مهربونی تمام و خونسردی همیشگیش دستمو محکمممممم گرفته بود و دلداریم میداد..و من تو اون شرایط پرسیدم دکتر پسرم زنده می مونه ؟؟؟لبخند روی لبای معینی آرومم کرد دستمو به گرمی فشرد و گفت خیالت راحت من شازده ات رو میزام بغلت..
ساعت 8 و 43 دقیقه تولدت ثبت شد..تولدی بنا به خواست و حکمت خدا ...شب آرزوها دنیا اومدی عزیزکم...بهترییییییین هدیه تموم زندگیه من و بابایی شدی..درسته که خییلی کوشولو دینا اومدی اما با یه نظر همه پرسنل و دکترا عاشقت میشدن ...بسکه جذبه داشتی و نااااااااااز و معصووووووووووووم بودی..فرشته ها بهت حسادت میکردن عزیزکم .ماشالا هزار ماشالله...
نمیدونم چطور باید تشکر کنم از خداوند....چقدر نماز شکر بخونم تا دلم از شکر گذاری سیر بشه .
تا الان زندگی نمیکردم..تصور میکردم که دارم زندگی میکنم..زندگیه من تمام و کمال شده وجود نازت که بوی معصومیت و بهشت میده ..وقتی به خودم میامکه میبینم ساعتها تو چشمات غرق شدم و دارم سیر دل نگات میکنم..تو دنیا هیچ حسی شبیه حس الانم تجربه نکردم... یه حس غریب..یه حس خاص..!دلم میخواد روزی هزار بار برات بمیرم و زنده بشم و باز بمیرم.
خداوند من و تو رو بغل کرده .من گرمای آغوش خدا رو حس میکنم..تو چطور؟!!

مامان جونم تولدت ستاره بارون قشنگم .. 


