اولین بوسه عاشقانه ...
16 هفته و 5 روز.......تاریخ 15 آذر ماه 1393.....
در یخچال رو باز کردم تا از توش میوه در بیارم..طبق عادتم مثله همیشه دستم نا
خوداگاه رفت روی شکمم..یهو دیدم ای وااااااااااااااااااااای چه خبره !!!!!!!شکمم
مرتب چپ و راست میشه...اولش یه کم ترسیدم.. اما زوووووووود به خودم اومدم
که این شیطنتای قند عسلمه که داره برا مامانش خودنمایی میکنه ..
دوان دوان خودم رسوندم به بابایی..بایه حالتی که توش پر از ترس و هیجان و
خوشحالی بود بهش گفتم :دستتو آروم بزار اینجا...ببین چیزی متوجه میشی....؟
دیدم بلافاصله چشای بابایی ازتعجب برق زد .اشک شوق تو چشای نازش حلقه
خورد..باورش نمیشد انقد واضح میتونه جست و خیزت رو متوجه بشه ...مرتب
دستشو میزاشت رو شکمم و قربون صدقت میرفت و
من مبهوت اون لحظه ناب پدری بودم.
اون لحظه برام مقدس ترین و پاک ترین لحظه ای بود که تو زندگیم تجربش کردم.
لحظه ای که بابا شکممو یعنی در واقه تو رو بوسید..و اولین بوسه رو بابا به صورت ماهت زد .قبله اینکه من ببوسمت !
خدایا شکرت بخاطر وجود این دو فرشته ناز و معصوم و پاک زندگیم...بخاطر داشتن
همسری خوب و وفادار و مهربووووووون و فرشته کوچولویی که از وجود من و بابایی
از بهشت برامون فرستاده شد تا خوشبختیمونو کامل و تضمین کنه
شب شد...رفتیم بخوابیم ..اما من دست از سر کچلت برنداشتم که مامان!
تا خود صبح دستموگزاشته بودم رو شکمم تا شاید تکونی چیزی بخوری..اما تو ناقلاتر از این حرفا ..اصلا بهم پا ندادی
این لحظه های قشنگ و ناااااااب مادری و پدری رو تو تقویم عمرم ثبت میکنم تا هیچ وقت طعم شیرینشون از یادم نره 

اولین بوسه عاشقانه ... 

